عمومی

img_2419

چه هوایی
چه طلوعی
جانم
باید امروز حواسم باشد که اگر قاصدکی را دیدم
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا
به خدایی که خودم میدانم
نه خدایی که برایم از خشم
نه خدایی که برایم از قهر
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند
به خدایی که خودم میدانم
به خدایی که دلش پروانه است
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید
و به باران گفته است باغها تشنه شدند
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست
که مبادا که ترک بردارد
به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی
جانم…

عمومی

IMG_2596

من هستم و یک پنجره . .
که ساعت ها به پشت آن خیره میشوم !
و یک کتاب . .
که تنهایی هایم را با آن پر میکنم !
تنها چیزی که از او مانده . . .
یک ” کلــــید ” است ! !
که به گردنم آویخته بود .
کلیدی که من هنوز هم امید دارم ،
شاید بتوانم ؛
در یکی از همین روزهای بارانی . .
با آن در قلبش را بگشایم و دوباره واردش شوم !


عکاس : خودم

عمومی

IMG_0673

کاش میشد بچـگی را زنده کرد / کودکی شد کودکانه گـریه کرد . . .
شعر قهر قهر تا قیامت را سرود ! / آن قیامت که دمــــی بیشتر نبود . . .
فاصله با کودکی هایمان چه کرد ؟ / کاش میشد بچگانه خـــــــــنده کرد !